با سقوط دستا ی ما در تنم چیزی فرو ریخت
هجرتت اوج صدامو از فراز شاخه آویخت
ای زلال سبز جاری جای خوبه غسل تعمید
بی تو باید مردو پژمرد؛ زیر خاک باغچه پوسید
فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ
تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگی شد
جز تو آغوش کدوم باد سایگاه خستگی بود
بی تو باید بی تو باید تا نفس دارم ببارم
من برای گریه کردن شونه هاتو کم میارم
چشم تو با هق هق من، با شکستن آشنا نیست
این شکستن بی صدابودهرصدایی که صدانیست
ای رفیق ناخوشی هام این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگیره
با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد
پرطپش باشه دلی که خون به رگهای تنم داد

هرچه كردم نشوم ازتو جدا، بدتر شد
از دل مـا نرود مهر و وفــا ، بدتر شد ...
مثـلا خواســتم اين بــار مؤقـر باشــم
و به جاي تو، بگويم كه شما ، بدتر شد
آسـمان وقـت قـرار من و تــو ابري بود
تـازه با رفتـن تـو وضـع هـوا بد تر شــد
اين متا نت به دل سنگ تو تاثير نكرد
بلكه برعكس ، فقط رابطـه ها بد تر شـد
چاره دارو و دوا نيست،كه حا ل بد من
بي تو با خوردن دارو و دوا بد تر شد
روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت
آمدم پاك كنم عشـق تـو را، بد تـر شـد ...

اين روزا كه شهرعشق خالي ترين شهر خداست
خنجر نامردمي حتي تو دست سايه هاست
وقتي كه عاطفه رو ميشه به آسوني خريد
معني كلام عشق خالي تر از باد هواست
اما من كه آخرين عاشق دنيام
ماهي مونده به خاك و اهل دريام
از همه دنيا برام يه چشمه مونده
چشمه اي به قيمت همه نفسهام
از همينه كه همه عمرمو مديون توام
تواي كه عزيزتر از عمر دوباره اي برام
بي نيازي به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه
خسته و زخمي دست آدمك هاي بدم
پشت پا به رسم بي بنياد اين دنيا زدم
من براي گمشدن از خدا غرق تو شدن
راه دور عشقمو پيمونم اينجا اومدم
نه مگه تو نگفته بودي واسه تو رفيق راهم
ماچه نقشه ها كشيديم واسه فردا هاي باهم
تو ميگفتي كه بمونيم پاك و بي ريا و ساده
دستاي هم و بگيريم توي پيچ و خم جاده
*****************************
بميرم اون دم آخر چي بروز عشقم اومد
هي نگاش به من ميافتاد كاري ازمن برنيومد
ميديدم كه لاي موجا دنبال دستام ميگرده
باغم و گريه و زاري مگه عشقم برميگرده
*******************************
خونبها ش و من نميخوام عشقم و داري ميگيري
دريا با ساحل سنگت اي خدا كنه بميري
ميدونم كه لاي موجا دنبال دستام ميگرده
اي خدا خودت نگا كن دريا با دلم چه كرده
*****************************
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
بارالها به سلامت دارش.
الها...!
مرا از دشمنان و اعداء آلمحمد (صلواتاللهعلیهم) مگردان و مرا از اهل
غیظ و غضب بر آل محمد قرار مده؛ که من از آن به تو پناه میبرم !
پس بر من پناه ده... و میخواهم به جوار تو درآیم،
پس مرا در جوار خود در آور...

گاهی با خودمیاندیشم:چرا قلم ازنگارش شادی گريزان است!؟آخر
چگونه ممکن است ازمیان اوج وپستی،نور و تاریکی،زشتی و زیبایی،
کوری وبینایی وهمۀ دوتایي های متضاد،تنهابه یکی پرداخته شود؟مگر
نه این است که شادی وغم، هردوبرآیندنیک و بدزیستن هستند. ویا
اینکه واکنشی دربرابرسازش وسرکشی جسم وجان یا پیرامون.پس
سبب برخوردنامساوی بااین دوپدیده چیست؟ایرادازکیست؟نویسنده،
سرشت اوو یامحیط پرورش دهنده اش!!؟آیامحیط،انسان راواداربه
پاسخ در مقابل شرایط میکند؟
شایدبهترین پاسخ این باشد:هر مقوله ای شرایط ویژۀ خودرامیطلبد.
گاهی شرایط دردآگین،غم سرایی راترویج می کند.زمانی شرایط پر
نشاط،شادی به ارمغان میآورد.پس میتوان گفت:بروزرفتار،شاید بیش
از هر چیزتابع محیط باشد.نميدانم!!شایدتجربه بدست آمده ازرویدادها،
ابزارتحلیل درون وبرون باشد.فراگرفته هایی که هم دیدگاه،وهم بینش
وبرداشت انسان را از وقایع دگرگون میسازند.
بنابر اين،چنانچه شادی دراولویت باشد،بایدباسرکوبی بستراندوه آفرین،
شرایط پدید آمدنش را فراهم آورد.
جهان باشد سرای شادی و غم